|

|
( القرآن يفسر
بعضه بعضا ).
تفسير القرآن اصولى مدون و نامدون دارد. فى المثل يكى از اصول مدون آن علم به
زبان عربى و صرف و نحو و مفردات و تركيبات لغات قرآن است . يا به قول زمخشرى دو
علم معانى و بيان , از علوم بلاغى , براى مفسر قرآن لازم است . در ايـنـجـا
وارد تفصيل قواعد تفسير نمى شويم و فقط به همين اكتفا مى كنيم كه يكى از اصول و
اركـان تـفـسـير قرآن كريم كه بسيارى از مفسران به آن اشاره كرده اند و بسيارى
ديگر نيز بدون اشاره صريح به آن , آن اصل را رعايت و آن روش را در تفسير خود از
قرآن كريم استخدام كرده اند , اهتمام به حل مشكلات قرآنى به مدد خود قرآن است .
در ايـن زمـيـنـه عـبـارت مـعـروفى هست كه : القرآن يفسر بعضه بعضا ( يا : ان
القرآن ... ) يعنى بخشهايى از قرآن , رروشنگر بخشهاى ديگر است . قرآن پژوهان
معاصر , از جمله علامه طباطبايى در مـقـدمـه الـمـيزان , صبحى صالح در مباحث فى
علوم القرآن ( چاپ دهم , ص 299 به بعد ) , مـحـمد حسين ذهبى در آغاز التفسير و
المفسرون ( ج 1 , ص 37 ـ 44 ) و استاد سيد على كمالى دزفـولى در قانون تفسير (
ص 393 ) به اين روش يا قاعده اشاره كرده اند , مرحوم سيد هبة الدين شهرستانى در
كتاب تنزيه تنزيل عبارت القرآن يفسر بعضه بعضا را خبر ( حديث ) شمرده است , ولى
منبعى براى آن ياد نكرده است . به قديمتر برگرديم . دو تـن از قرآن پژوهان قديم
يعنى زركشى در برهان و سيوطى در اتقان نيز به آن اشاره كرده اند , كه نظر به
اهميت آن دو متن عبارات آنها را نقل و ترجمه مى كنيم . امام بدرالدين محمد بن
عبداللّه زركشى ( در گذشته 794 ق ) در كتاب البرهان فى علوم القرآن كه اساس
تاليف كتاب مرجع مهم قرآن پژوهى سيوطى يعنى الاتقان قرار گرفته است , مى نويسد
: مسالة , گفته اند كه بهترين شيوه هاى تفسير , تفسير قرآن به قرآن است . زيـرا
آنچه در جايى مبهم باشد در جاى ديگر روشن آمده است , و هر آنچه در جايى مختصر
باشد , در جاى ديگر مبسوط آمده است . ( البرهان فى علوم القرآن , تحقيق محمد
ابوالفضل ابراهيم . ط 2. لـبـنـان , دارالـمـعرفة , بى تا , ج 2 , ص 175 )
سيوطى ( 849 ـ 911 ق ) در نوع ( فصل ) هفتاد و هـشتم اتقان , در تحت عنوان
شناخت شروط مفسر و آداب تفسير مى نويسد : علما گفته اند : هـركس كه قصد تفسير
كتاب عزيز را داشته باشد , اول آن را از خود آن بطلبد كه هرچه در جايى مـبهم
باشد , در جاى ديگر روشن است , و هرچه در جايى مختصر باشد , در جاى ديگر بسط
يافته است . و ابـن جـوزى كـتابى در اين زمينه دارد مشتمل بر مبهماتى [ از
عبارات قرآن ] كه در جاى ديگر روشن شده است , و من در نوع مجمل ( فصل مربوط به
مبهمات ) مثالهايى از آن نقل كرده ام . ( الاتقان فى علوم القرآن , للحافظ جلال
الدين عبدالرحمن السيوطى . تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم . قاهرة , 1975 , ج 4 ,
ص 200 - ترجمه فارسى اتقان , ج 2 , ص 557 ). گـفـتـنـى اسـت كه زركشى و سيوطى
اين قول را از خود نگفته اند , و سخن خود را با قيل ( گفته شده است ) يا قال
العلماء ( علماء گفته اند ) آغاز كرده اند. به احتمال قريب به يقين منشا اصلى
قول آنان , قول صريح ابن تيميه ( 661 ـ 728 ) است در كتاب كوچكى به نام مقدمة
فى اصول التفسير ( لبنان , دارمكتبة الحياة , 1980 م ) كه عباراتش شباهت تام و
تمام به عبارات زركشى و سيوطى دارد. از ابـن تيميه قديمتر كسى از مفسران به اين
قاعده تصريح نكرده است , نه شيخ طوسى , نه شيخ طبرسى , نه ابوالفتوح , نه
زمخشرى و نه طبرى . ولى منشا اين قول در منابع كهنتر هم پيدا مى شود و چه منبعى
كهنتر از نهج البلاغه و چه منبعى عظيم تر و اساسى تر از خود قرآن ؟
شرح اين اجمال خواهد آمد. اميرالمؤمنين على (ع ) در خطبه 133 در اشاره به قرآن
كلمات بلندى دارد , تا آنجا كه مى فرمايد : كـتـاب اللّه تـبـصـرون بـه , و
تـنطقون به , و تسمعون به ( كتاب خدا كه : بدان - راه حق را - مى بينيد , و
بدان - از حق - سخن مى گوييد , و بدان - حق را - مى شنويد ). بعد مى رسد به
عباراتى كه از نظر بحث ما حائز اهميت است : و ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه على
بعض ... ( بعض آن بعض ديگر را تفسير كند و پاره اى بر پاره ديگر گواهى دهد. -
نهج البلاغة . ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى , ص 132 ).
در قـرآن
كـريم هم اين معنا هست كه بعضى از آيات يعنى محكمات , اساسى و در حكم كليد فهم
بعضى ديگر از آيات يعنى متشابهات است ( آل عمران , آيه 7 ). يـك نـكـته و
واقعيت مهم حاكى از اين كه قاعده فهم قرآن با قرآن بس كهن و اصيل است اين اسـت
كـه خـود حـضـرت رسول (ص ) به آن اعتقاد داشته و عمل مى كرده اند ; كه به دو
نمونه از عملكرد ايشان در تفسير قرآن به قرآن اشاره مى كنيم . نمونه اول ). در
بخش اخير آيه 187 سوره بقره چنين آمده است : كلوا و اشربوا حتى يتبين لكم الخيط
الابيض مـن الـخيط الاسود من الفجر ... ( و بخوريد و بياشاميد تا آنكه رشته
سپيد سپيده از رشته سياه [ شـب ] بـرايـتان آشكار شود ... ) . اين الخيط الابيض
و الخيط الاسود از همان عهد رسول اللّه (ص ) و نزول وحى براى بعضى از ساده
انديشان مايه اشتباه شده است . ميبدى در كشف الاسرار ( 1/505 ) و ابوالفتوح
رازى در روح الجنان ( 2/81 ) مى نويسند كه حضرت رسـول (ص ) بـه عـدى بـن حاتم
آداب روزه و نماز مى آموخت و به او گفت بخور و بنوش تا آنكه رشـته سپيد از رشته
سياه برايت آشكار شود ( پيداست كه حضرت (ص ) همان كلمات آيه قرآنى را به كار
برده اند ). سپس اين عدى كه فرزند همان حاتم طايى معروف است و يك رشته رسن يا
ريسمان سپيد و يك رشـتـه ريسمان سياه , پيش چشم خود نگه مى دارد و بر او روشن
نمى شده است كه كدام به كدام اسـت ; و تصور مى كرده است كه مراد حضرت (ص ) و در
واقع مراد آيه قرآن اين است كه تا زمانى بـخـوريـد و بـيـاشاميد كه بتوانيد در
تاريك - روشن فجر بين رشته سپيد رنگ و سياه رنگ فرق بگذاريد. حـضرت پيامبر (ص )
چون حكايت عدى بن حاتم را شنيدند خنديدند و گفتند يا ابن حاتم انك لعريض القفا
( اى فرزند حاتم تو عريض القفا - يعنى كودن - هستى ). ميبدى دنباله داستان را
چنين مى نويسد : [ سپس حضرت - ص - فرمود : اى پسر حاتم آن رشته سپيد و سياه
مثلى است تاريكى شب و روشنايى روز را. نبينى كه در عقب گفت من الفجر [ يعنى از
سپيده ] ؟
. ايـن حـكايت را بسيارى از محدثان و مفسران نوشته اند ; با وجود اين بعضى از
مترجمان با فضل و كمال معاصر هم همچنان به دام اين اشتباه افتاده اند و مى
افتند. چـنـانـكـه مـرحوم ابوالقاسم پاينده در ترجمه اين آيه مى نويسد : بخوريد
و بياشاميد تا از طلوع صبحدم رشته سپيد از رشته سياه بر شما نمايان گردد. و
آقاى محمد باقر بهبودى كه متتبع تر و قرآن پژوه تر از اوست , در ترجمه
جديدالانتشار خود كه تحت عنوان معانى القرآن در سال 1369 منتشر شده است , در
ترجمه توضيح آميز همين آيه چنين مـى آورد : بـه شبهاى روزه دارى مى توانيد
بخوريد و بياشاميد تا آن لحظه اى كه نخ سفيد در اثر روشنايى نور فجر , از نخ
سياه ممتاز گردد ... نمونه دوم ). آيـه 82 سـوره انـعـام چنين است : الذين
آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون . ( كـسـانى كه
ايمان آورده اند و ايمانشان را به ظلم [ شرك ] نيالوده اند آنانند كه امن [ و
امان ] دارند و آنانند كه ره يافته اند ). بـسـيارى از مفسران ( از جمله ميبدى
, ابوالفتوح , بيضاوى و قرطبى ) نقل كرده اند كه چون اين آيه نازل شد , براى
اصحاب پيامبر (ص ) سوءتفاهمى پيش آمد كه حضرت پيامبر (ص ) با استناد به آيه
ديگرى از قرآن مجيد آن را رفع كردند. قـرطـبـى در تـفـسـير گرانقدرش مى نويسد :
و در صحيحين [ صحاح بخارى و مسلم ] از ابن مـسعود نقل شده است كه چون اين آيه
نازل شد , اين امر بر اصحاب رسول اللّه (ص ) گران آمد و گفتند كدام يك از ماست
كه در حق خويش ظلم نكرده باشد. آنگاه رسول اللّه (ص ) گفتند چنين نيست كه
پنداشته ايد , آن [ ظلم ] در اينجا همانند آن است كه لقمان با فرزندش مى گويد :
اى پسركم به خداوند شرك مياور , چرا كه شرك ظلمى بزرگ است . ( سوره لقمان , آيه
13 ). مـتـرجـمان معاصر آقايان بهبودى , آيتى و خواجوى در اينجا ظلم را به
درستى به كلمه شرك ترجمه كرده اند. امـا شـادروان مـهـدى الـهـى قمشه اى و نيز
مرحوم پاينده ظلم را به ستم و ظلم و ستم ترجمه كرده اند. در اينجا ممكن است اين
سؤال براى خوانندگان پيش آيد كه اين قاعده متين , به كار تفسير قرآن مـى خورد
يا ترجمه آن ؟
در پاسخ عرض مى كنم كه اين بنده از اين قاعده در ترجمه آن ؟
در پاسخ عرض مى كنم كه اين بنده از اين قاعده در ترجمه قرآن سود جسته ام . و به
چندين و چند نمونه از آن در همين مقاله اشاره مى كنم . زيـرا بـيـن تـفـسير و
ترجمه از آن نظر كه ما مى نگريم , يعنى از نظر فهم درست كتاب اللّه فرقى نيست .
از آن گـذشـتـه تـرجمه و تفسير يك متن , حتى متن عادى و غير از قرآن , يك كوشش
مشابه و مشترك است . مى توان گفت ترجمه نوعى تفسير بسيار موجز است و بالعكس هر
تفسير , نوعى ترجمه گسترده است . آنـچـه مـسلم است هم مفسران براى فهم مشكلات
لفظى - معنايى قرآن كريم به اين شيوه عمل كرده اند و هم بنده مترجم و احتمالا
مترجمان ديگر قرآن . گـمـان نـمـى كـنم كه لازم باشد براى اثبات هماننديهاى
ترجمه و تفسير قرآن , دلايل بيشترى بياوريم . اما دلايل ديگرى هم مى توان به
ميان آورد. فى المثل هم مفسر و هم مترجم قرآن , به علوم زبانى و بلاغى توجه مى
كنند. براى هر دو فهم استعارات و مجازات و تشبيهات قرآن اهميت دارد. براى هر دو
فهم مفردات و معانى حقيقى ( غير مجازى ) و عادى لغات قرآن لازم است . براى هر
دو فهم چون و چند صرفى و نحوى آيات و عبارات قرآنى مهم و به يكسان ضرورى است و
نظاير اين . پس گزافه يا نادرست نيست كه ما از يك اصل تفسيرى , در ترجمه قرآن
استفاده كرده ايم . اينك به عرضه مثالها مى پردازم .
1 )
آيه 11 سوره اعراف چنين است :.
قـال مـا
منعك الا تسجد اذ امرتك ... [ خداوند به شيطان گفت : ] ( چه چيز تو را بازداشت
كه سجده نكردى ؟
). در بادى نظر چنين مى نمايد كه بايد بعد از منع [ ما منعك ] انتظار فعل مثبت
داشت . يعنى ان تسجد كه ترجمه اش چنين مى شود : چه چيزى تو را از سجده كردن
بازداشت ؟
و توجه به آيه 75 سوره ص [ سوره صاد ] نشان مى دهد كه حدس و انتظار ما درست
بوده است . زيرا در آنجا همين گفت وگو بين حق تعالى و شيطان پيش آمده و مى
فرمايد : قال يا ابليس ما مـنـعـك ان تسجد لما خلقت بيدى ( فرمود اى ابليس چه
چيزى تو را از سجده كردن به آنچه با دستان خويش آفريده ام , بازداشت ؟
).
2 )
آيه 155 سوره نساء , چنين است :.
فبما نقضهم
ميثاقهم و كفرهم بيات اللّه و قتلهم الانبياء بغير الحق و قولهم قلوبنا غلف ...
( آنگاه بـه سـبـب پـيـمـان شكنى شان و كفر ورزيدنشان به آيات الهى و كشتنشان
پيامبران را به ناحق و ادعايشان كه دلهاى ما در پوشش است ... ) . چنانكه ملاحظه
مى شود در اين آيه يا آيات بعدى كه بر همين سياق است , ادامه كلام و پاسخ اينكه
به سبب پيمان شكنى شان و كفر و انكار ورزيدنشان به آيات الهى و غيره چه امرى رخ
مى دهد , نمى آيد. بعضى از مفسران اشاره كرده اند كه پاسخ مقدرش اين است كه
آنان را بدين سببها لعنت كرديم . ولـى قـول الـفـصـل و فـصـل الخطاب در اين
مورد , آيه 13 سوره مائده است كه باز در اشاره به بـنـى اسـرائيـل مـى فـرمايد
: فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم ... ( آنگاه به سبب پيمان شكنى شان لـعنتشان كرديم
... ) كه همه قرائن نشان مى دهد كه آن محذوف و پاسخ مقدر كه در آيه قبلى به حق
انتظارش را داشتيم , طبق صريح اين آيه لعنتشان كرديم است . و نـگـارنـده اين
سطور در ترجمه خود از قرآن مجيد , پس از آوردن آن عبارت , كلمه [ لعنتشان كرديم
] را به همين ترتيب در داخل دو قلاب آورده است .
3 )
بخش اخير آيه 11 سوره رعد چنين است :.
... ان اللّه
لا يـغـيـر مـا بـقـوم حـتـى يـغـيروا ما بانفسهم ... ( بيگمان خداوند آنچه
قومى دارند دگرگون نكند , مگر آنكه آنچه در دلهايشان دارند دگرگون كنند ). اين
آيه , يعنى همين بخش از آيه 11 سوره رعد كه محل بحث ماست , آيه معروفى است و در
عصر جديد هيچ مصلح و متفكر مسلمانى نيست كه به آن استناد , آنهم استناد نادرست
, نكرده باشد. نـگـارنـده اين سطور در ضمن مقاله اى كه در نقد و معرفى تفسير
الميزان اثر گرانقدر شادروان عـلامه طباطبايى نوشته ام از اين آيه و سوءتفهم
بسيارى از متجددان و معاصران درباره آن سخن گفته ام كه در كتاب تفسير و تفاسير
جديد ( صفحات 123 تا 131 ) درج شده است . خلاصه بسيار كوتاهى از آن بحث و
ايرادى كه اينجانب به آن متجددان دارم از اين قرار است . قـريـب به اتفاق
مفسران قرن حاضر و ساير محققانى كه درباره مسائل اجتماعى و فلسفه تاريخ از
نـظـر قـرآن تـحقيق كرده اند , معناى اين آيه را يا اين بخش از آيه را چنين
گرفته اند كه خداوند زندگى و سرنوشت قومى را از بد به نيك تغيير نمى دهد مگر
آنكه آن قوم به خود آيند و آينده خود را دگرگون سازند و كمر همت به تغيير محيط
و حل مشكلات خويش بندند. ظاهرا اين معنا و تفسير خيلى موجه و مترقى است و هيچ
عيبى ندارد. جز اينكه با روح تعاليم اسلام و توحيد و قرآن منافات دارد. هر چند
اين منافات در نظر اول چندان آشكال نيست . فحواى اين تفسير خيلى دنيوى و اصالت
اجتماعى و اومانيستى و مادى و حتى ماركسيستى است . يعنى اراده يك قوم را سلسله
جنبان مى گيرد و خداوند را قهرا دنباله روى آن . اين نحوه تفسير ظاهرا مانوس و
باطنا بيگانه , به كلى بر خلاف اجماع جمهور مفسران قديم است , نه با صدر و ذيل
همين آيه وفاق دارد , نه با روح كلى قرآن و تفكر توحيدى . بـزرگانى چون آيت
اللّه شهيد محمد باقر صدر , استاد مرتضى مطهرى , مرحوم آيت اللّه طالقانى ,
دكـتر على شريعتى , مهندس مهدى بازرگان و حتى از قديمترها سيد جمال الدين
اسدآبادى نيز آيه را از دريچه روحيه انقلابى نگريسته اند. و به تعبير ما
اومانيستى يا اصالت اجتماعى معنى كرده اند. اما چنانكه اشاره شد اجماع قدما بر
خلاف اين است . عـلامـه طـبـاطـبايى هم مانند قدما معنى مى كنند و با بحث
موشكافانه خود در ذيل اين آيه , آن مـعـناى قديمى را به كرسى مى نشانند و
راههاى توجيه معناى جديد را به حق و با استدلال قرآن شناسانه مى بندند. معدل
آراء قدما و معناى مشروح اين آيه چنين است : كه خداوند هر نعمتى - اعم از ايمان
و طاعت و اطاعت و رونق و رفاه و راحت - كه بر اثر پيروى از فطرت و سنت الهى به
قومى بخشيده باشد , مادام كه نيت خود را نگردانند و در سر رشته دارى و سبب سازى
او شك و شبهه نياورند , و بالطبع گـرفـتار ناسپاسى و غفلت و بطر ( نعمت زدگى )
و سرمستى و هوى پرستى نشوند , آن نعمت و نعيم را از نيك به بد ( و نه از بد به
نيك چنانكه متجددان مى گويند ) مبدل نمى گرداند. و چون ( در ازاء سوءنيت يا
اعمال سوء يك قوم ) پادافراهى براى آن قوم مقرر داشت , آن پادافراه بد هيچ
برگردانى ندارد , و در برابر خداوند هيچ يار و ياورى نخواهند داشت . آرى سنت
الهى چنين است كه بخشيدن نعمت با اوست و از اراده او آغاز مى شود , ولى مقرر
است كه از دست دادنش و تباه كردنش از اراده و عمل انسان آغاز شود. اين تفسير با
شكورى خداوند و كفورى انسان متناسب است . به قاعده شريفه القرآن يفسر بعضه بعضا
بازگرديم . به قول علامه طباطبايى دنباله اين آيه : و اذا اراد اللّه بقوم سوء
فلا مرد له ( چون خداوند در حق قومى پادافراه يا ناخوشى بخواهد , امر او
برگردانى ندارد ) بهترين شاهد است بر اينكه مقصود از مـا بـقوم نعمت قبلى ايشان
است , نه اعم از نعمت و نقمت : آيه اى كه بالصراحه معناى اين آيه را روشـن مـى
گرداند و كلمات آن دقيقا برابر با كلمات آيه مورد بحث است , با اين تفاوت كه
كلمه نعمت و انعام الهى را بالصراحه اضافه دارد , آيه 53 سوره انفال است كه مى
فرمايد :. ذلك بان اللّه لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما
بانفسهم . ( اين از آن است كه خداوند دگرگون كننده نعمتى نيست كه بر قومى
ارزانى داشته باشد , مگر آنكه آنچه در دلهايشان دارند بگردانند ).
4 ) يك
آيه ديگر قرآن .
كه از آن هم
تفسير اجتماعى يا اصالت اجتماعى و نهايتا شبه ماركسيستى به دست داده شده است ,
آيـه و ان لـيـس لـلانـسان الا ما سعى است ( النجم , 39 ) ( و اينكه انسان چيزى
جز آنچه [ از طاعات و حسنات كه ] در آن كوشيده است ندارد. ) متجددان و مخصوصا
كسانى كه چپ گرا بوده اند از آن اصالت كار و احترام به كار و توليد كه در حكم
بت و فتى شيسم ماركسيسم و كمونيسم است , استفاده كرده اند. يعنى انسان چيزى جز
حاصل كار يا دسترنج خود ندارد. حـال آنـكـه از روح كلى قرآن و اينكه بارها از
تقديم و پيشاپيش فرستادن اعمال نيك از دنيا به آخرت سخن گفته به اين معنا مى
رسيم كه مراد از ما سعى حسنات و طاعات و كارهاى نيك و صالحات و ثواب است , نه
صرف كار يا شغل . چـنـانـكـه ذيل آيه نيز روشنگر معناى آن است كه مى فرمايد ( و
ان سعيه سوف يرى ) ( و زودا كه حاصل عمل او پديدار شود ) ( النجم , 40 ).
وگـرنـه نفس كار يعنى كار دنيا از نظر قرآن ممدوح نيست و فرموده است ان سعيكم
لشتى ( الليل , 4 ) ( بيگمان كار و كوشش شما پراكنده است ). يـا الذين ضل سعيهم
فى الحياة الدنيا ( كهف , 104 ) كه زيانكارترين مردم را كسانى مى شمارد كه كوشش
[ دنياگرايانه شان ] در زندگانى دنيا هيچ و پوچ شده است . ايـن آيـه نيز روشنگر
معناى آيه مورد بحث است : يوم يتذكر الانسان ما سعى ( نازعات , 35 ) ( روزى كه
انسان حاصل كوشش خود را به ياد آورد ). همچنين اين آيه : و من اراد الخرة و سعى
لها سعيا و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا . ( اسـراء , 19 ) ( و كسى كه آخرت
گرا باشد و براى آن بكوشد و مؤمن باشد , اينان سعيشان مشكور است ).
5 )
بخش اول آيه 133 سوره آل عمران چنين است :.
و سارعوا الى
مغفرة من ربكم و جنة عرضها السماوات و الارض .
( و براى نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پنهاى آن [ ... ] آسمانها و زمين
است , بشتابيد ) . مشكل ترجمه اى اين آيه در اين است كه عرضها السماوات و الارض
چه معنايى دارد. آيـا عـرض بـهـشت , عبارت از عين آسمانها و زمين , و يا چيز
ديگر است و مراد از اين تعبير دقيقا چـيـسـت ؟
آيـه 21 سـوره حـديد روشنگر معناى اين آيه است و همين عبارت را با افزايش تازه
و روشنگرى دارد : سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها كعرض السماء و الارض .
( براى نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن همچند پهناى آسمان و زمين
است .... بشتابيد ) . پس عرضها السماوات و العرض , يعنى عرضها كعرض السماء [ يا
السماوات ] و الارض . و تـرجـمـه كـامـل آيـه اول ( 133 سـوره آل عـمـران )
چـنين مى شود : و براى نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن همچند
پهناى آسمان و زمين است , بشتابيد.
6 )
آيات 40 و 41 سوره النازعات چنين است :.
و اما من خاف
مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى .
بعضى از مترجمان معاصر كه قرآن را از عربى به فارسى ترجمه كرده اند , در معناى
مقام ربه به اشتباه افتاده اند. چنانكه مرحوم ابوالقاسم پاينده آن را چنين
ترجمه كرده است . و اما هر كه از موقعيت پروردگارش ترسيده ... . همچنين استاد
عبدالمحمد آيتى در چاب اول ترجمه شيواى خود از قرآن مجيد اين دو آيه را چنين
ترجمه كرده بود : اما هر كس كه از عظمت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوى
بازداشته , بهشت جايگاه اوست . اين ترجمه اشتباه است و بنده طى يادداشتى ايراد
آن را براى جناب آيتى يادآور شدم , و ايشان در چاپ بعدى ( سوم ) آن را اصلاح
فرمودند و ترجمه اصلاح شده ايشان را نقل خواهيم كرد. مشكل اساسى , چنانكه اشاره
شد , مقام ربه است . مـهمترين نكته اى كه بايد در نظر داشت اين است كه مقام در
قرآن مجيد بارها به كار رفته , ولى در هيچ مورد به معناى مقامى كه در زبان
فارسى , مخصوصا فارسى جديد , به كار مى رود نيست . حق اين است كه مقام صدرى است
به معنا و از ريشه قيام . پس مراد از مقام ربه يعنى وقوف و حضور و به تعبير
ساده تر ايستادن بنده در پيشگاه خداوند در عرصه محشر و به هنگام حساب . گفتنى
است كه همين تعبير با عين همين لفظ در يك آيه ديگر قرآن مجيد هم به كار رفته
است : و لـمن خاف مقام ربه جنتان ( سوره الرحمن , آيه 46 ) كه جناب آيتى آن را
در همان چاپ اول هـم , بـه درسـتى ترجمه كرده اند : و هر كس را كه از ايستادن
به پيشگاه پروردگارش ترسيده باشد , دو بهشت است . جز اينكه مفسران اعم از اهل
سنت و شيعه , متفقا اين آيه و آن تعبير را به معنايى كه معروض افتاد تفسير كرده
اند. يـك مـؤيـد قرآنى هم براى تعبير ايستادن در پيشگاه پروردگار وجود دارد :
يوم يقوم الناس لرب العالمين ( المطففين , 6 ) ( روزى كه مردم به پيشگاه
پروردگار جهانيان مى ايستند. - ترجمه آقاى آيتى ). و بـا تـوجه به اين آيه شكى
باقى نمى ماند كه ايستادن بندگان در پيشگاه حق تعالى , از مقالات و مقولات
اعتقادى قرآنى و اسلامى است . و تـرجـمـه جديدى كه جناب آيتى از دو آيه اول (
النازعات , 40 ـ 41 ) به دست داده است , از اين قـرار است : اما هركس كه از
ايستادن در برابر پروردگارش ترسيده و نفس را از هوى بازداشته , بهشت جايگاه
اوست .
7 )
آيه اول سوره انشراح چنين است :.
الم نشرح لك
صدرك كه معناى تحت اللفظى آن اين است كه آيا سينه ات را براى تو نشكافتيم ؟
شـايـد از توجه به معناى ظاهرى و تحت اللفظى همين آيه باشد كه داستانى تحت
عنوان شرح يا انشراح صدر , ( يعنى شكافتن سينه پيامبر ـ ص ـ ) در سيره نبوى به
وجود آمده است . ( در ايـن بـاره ـ سيرت رسول اللّه , مشهور به سيرة النبى [
ترجمه فارسى كهن - قرن هفتمى - از تهذيب ابن هشام از سيره ابن اسحاق ]. ترجمه و
انشاى رفيع الدين اسحق بن محمد همدانى , با مقدمه و تصحيح اصغر مهدوى . چاپ دوم
. در دو بخش . تهران , خوارزمى , 1361 ش , بخش اول , 149 ـ 150 ) ( نيز تفسير
ميبدى , ذيل همين آيه ). امـا بـا مـراجـعـه به كاربرد شرح صدر در قرآن مجيد ,
آشكارتر مى گردد كه اين تعبير يك تعبير مجازى است . چـنـانـكـه فرمايد : فمن
يرد اللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام , و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا.
( هـركـس كـه خـداونـد هـدايتش را بخواهد دلش را به پذيرش اسلام مى گشايد , و
هركس را بخواهد در گمراهى واگذارد , دلش را تنگ و تاريك مى گرداند ) ( انعام ,
125 ). همچنين موسى (ع ) در دعايش به درگاه خداوند مى گويد : رب اشرح لى صدرى (
طه , 25 ) ( پروردگارا دل مرا برايم گشاده دار ). لذا معناى الم نشرح لك صدرك
چنين مى شود : آيا دلت را برايت گشاده نداشتيم ؟
.
8 ) در
قرآن مجيد تعبير تبشير.
مخصوصا در
صيغه امرى آن به صورت بشر يا فبشر بارها به كار رفته است .
معناى معروف و ظاهر بشارت و تبشير يعنى مژده دادن و نويد دادن و نظاير آن .
چنانكه فرمايد و بشر الصابرين ( شكيبايان را بشارت ده ) و بشر المؤمنين (
مؤمنان را بشارت ده ). امـا مشكل وقتى پديد مى آيد كه بشر و تبشير در جايى به
كار مى رود كه معناى بشارت ندارد , بلكه بر عكس معناى انذار و تهديد و توبيخ
دارد. چنانكه فرمايد : بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما ( منافقان را بشارت
ده كه عذاب دردناكى در پيش دارند. ) ( نساء 138 ). همچنين : و بشر الذين كفروا
بعذاب اليم ( كافران را به عذابى دردناك بشارت ده ) ( توبه , 3 ). همچنين تعبير
بشره يا بشرهم بعذاب اليم در قرآن بسيار است . پيداست كه عذاب اليم , بشارت يا
مژده ندارد. و ايـنكه بعضى از قدماى مفسران و لغويان گفته اند در اينجا خداوند
تهكم ( طنز و طعن ) به كار بـرده است و به قصد ريشخند چنين تعبيرى فرموده است ,
درست نيست , و گويى از سر ناچارى اين دستاويز ادبى و بلاغى را يافته اند. از
تـوجـه بـه آيـاتـى از قرآن كريم به نحوى كه جاى ترديد و شبهه اى باقى نماند ,
معلوم و مسلم مـى گـردد كـه بشارت يا تبشير يك معناى ديگر و بلكه اصلى دارد كه
عبارت است از صرف خبر دادن و آگـاهـانـيـدن و نـظـارير آن ; بدون هيچگونه
ارزشگذارى و يا جنبه مثبت نويدبخشى يا مژده دهندگى ; و به اين معنى سه بار در
قرآن كريم به كار رفته است . اين كاربردها عبارت هستد از : [ 1 و 2 ] و اذا بشر
احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم . يتوارى من القوم من سوء ما بشر به
ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب الاساء ما يحكمون . ( نحل 58 ـ 59 ).
پـيـداسـت كـه در اينجا طنز و تهكمى در كار نيست , و عرب جاهلى هم از دختر زادن
زنش شاد نيست . ترجمه آيه چنين است : و چون يكى از ايشان را از دختر [ زادن
همسرش ] خبر دهند , چهره اش [ از خشم و تاسف ] سياه شود و مى كوشد كه تاسف خود
را فروخورد. از ناگوارى خبرى كه به او داده اند از قوم خود پنهان شود و [ با
خود بينديشد ] آيا او را به خوارى و زارى نگه دارد , يا [ زنده ] در گور كند.
چه بد است برداشت و برخورد آنان . 3 ) و اذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل
وجهه مسودا و هو كظيم . ( زخـرف , 17 ) ( و چـون يـكى از ايشان را به [ زادن ]
آنچه براى خداوند رحمان مثال مى زنند [ دختر ] خبر دهند , چهره اش [ از خشم و
تاسف ] سياه شود , و مى كوشد كه تاسف خود را فروخورد ). گمان مى كنم اين مؤيدات
قرآنى كافى باشد. گـفـتـنـى است كه بعضى از تفاسير مثل جلالين و ترجمه ها مثل
ترجمه شاه ولى اللّه دهلوى نيز تـبـشير را در اين موارد , همانگونه كه ما معنى
كرده ايم , به درستى , به صورت اخبار و خبر دادن ترجمه كرده اند.
9 )
آيه 74 سوره انعام چنين است :.
و چنين بود
كه ابراهيم (ع ) به پدرش آزر گفت آيا بتان را به خدايى مى گيرى ؟
من تو و قومت را در گمراهى آشكار مى بينم . ايـن نـكـتـه صـريـح كـه نمونه هاى
فراوان مؤيد ديگرى هم در قرآن دارد , يك مشكل كلامى [ اعتقادى - الهياتى ] بزرگ
براى مفسران و متكلمان مسلمان ايجاد كرده است . البته از آزر به عنوان و با قيد
پدر ابراهيم (ع ) همين يك بار بالصراحه در قرآن نام برده شده است . اما در قرآن
كريم , ابرهيم (ع ) بارها پدرش را از شرك و بت پرستى بازمى دارد و سرزنش مى كند
. از جمله : مريم , 42 - 45 ; انبياء , 52 ; صافات , 85 - 87 ; زخرف , 26. و
نيز همواره براى او به درگاه خداوند استغفار مى كند. از جمله : توبه , 124 ;
مريم , 47 , و ممتحنه , 4. در اين موارد همواره لفظ اب براى پدر ابراهيم (ع )
به كار رفته است . بـعـضـى از متكلمان و مفسران ( مخصوصا شيعه ) از آنجا كه على
الاصول قائل به عصمت انبياء و پاكى دامان آنان از شرك هستند , همان طور كه فى
المثل در اثبات ايمان ابوطالب عم پيامبر (ص ) هم مى كوشند , از پذيرفتن اينكه
آزر پدر ابراهيم (ع ) بوده است , ابا دارند. اما از سوى ديگر , چنانكه اشاره شد
, اين معنى كه پدر ابراهيم (ع ) گرايش به شرك و بت پرستى داشته است در قرآن
مجيد متواتر است . انـكـار و سپس ادعاى اين مفسران و متكلمان يكى در اين است كه
پدر ابراهيم (ع ) آزر نام نداشته اسـت و نـام اصـلـى او تارح يا تارخ بوده است
و ديگر و مهمتر اينكه كسى كه در انيجا و در جاهاى ديگر قرآن پدر ابراهيم (ع )
ناميده شده , جد پدرى يا عموى اوست . زيرا در عرف عرب رسم است كه عمو و دايى را
پدر و خاله و عمه را مادر مى نامند. در مـورد ايـنـكه عم را مى توان پدر ناميد
يك دليل و شاهد قرآنى وجود دارد و آن هم در آيه 133 سوره بقره است , كه مى
فرمايد ام كنتم شهداء اذ حضر يعقوب الموت اذ قال لبنيه ما تعبدون من بعدى قالوا
نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسمعيل و اسحق الها واحدا و نحن له مسلمون . (
مـگـر شما شاهد بوديد كه چون مرگ يعقوب فرارسيد به پسرانش گفت پس از [ درگذشت ]
من چه مى پرستيد ؟
گفتند خداى تو را و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل و ا | |